تاریخ خبر: کد خبر: 987

یادبود سالگرد رحلت شهادت گونه شیخ احمد کافی/

بیست برش از زندگی مردی که خود به تنهایی یک رسانه بود + فیلم وعکس

احمد کافی شیخ احمد کافیقاصدنیوز/ اول خرداد سال 1315 بود که خداوند به ميرزا محمد و زهرا خانم فرزند دوم‌شان را هديه کرد. اسمش را گذاشتند احمد، هم اسم پدربزرگ،. از علماي معروف يزد که براي زيارت آمده بود مشهد و همان‌جا ماندگار ‌شده بود.

شش ساله بود که وارد دبستان ايماني مشهد شد. مديرش حاج سيد حسن مؤمن زاده بود. همزمان دروس اسلامي را پيش پدر بزرگش مي‌خواند. وارد مدرسه علميه نواب که شد،‌ دوازده ساله بود.

*

بچه سال بود. با عبا و عرق چين وارد مدرسه مي‌شد. چند روزي بود که مي‌ديدمش. يک روز، يکي از استادانمان جلوي او را گرفت و دستي به سرش کشيد.

- آقا پسر، طلبه‌اي؟

- بله آقا.

- احسنت. درس بخوان پسرم تا يکي از خدمتگزاران دين بشوي.

بعد‌ها مي‌گفت:‌ همين تشويق‌ها باعث شد در نوکري دين ثابت قدم شوم.

*

چند هفته‌اي مي‌شد که به جلسات آيت‌ا... ميرزا احمد مي‌رفتم. هميشه خودش صحبت مي‌کرد. اصلاً سابقه نداشت. سابقه نداشت طلبه‌اي به اين کوچکي را بفرستد منبر! با خودم گفتم: جايي که علما جمع‌ا‌ند ميرزا نبايد او را مي‌فرستاد. در همين فکر بودم که سخنراني‌اش شروع شد. ميخکوب شده بودم پاي منبرش. صداي کسي در نمي‌آمد. منبرش که تمام شد همه تشويقش کردند. حتي علمايي که آن‌جا بودند. بعد‌ها فهميدم هماني است که در حرم دعاي کميل مي‌خواند. بهش مي‌گفتند شيخ احمد.

*

هنوز ريش و سبيلي در نياورده بود، اما مجلسش از وعاظ قديمي، شلوغ‌تر بود. فرقي نمي‌کرد، پير و جوان عاشق منبرهايش بودند. آن‌قدر ساده و صميمي حرف مي‌زد که همه حرفش را مي‌فهميدند. يک حديث را چنان با داستان‌ و شعر و... درهم مي‌آميخت که هيچ وقت از خاطر پاک نمي‌شد.

*

شیخ احمد کافی - دوران جوانی

شده بود همراه و مريد پدربزرگ. سال 33 همراه ميرزا احمد رفت حوزه نجف. در مدرسه آيت‌الله سيد محمد کاظم يزدي پنج سالي را نشست پاي درس استاداني که هرکدام‌شان درياي معرفت بودند. سيد ابوالقاسم خويي، سيد محسن حکيم، سيد محمود شاهرودي، حسين راستي کاشاني و شهيد سيد اسدالله مدني.

*

پنجشنبه هر هفته طلبه‌ها و علماي نجف پياده راه مي‌افتادند سمت کربلا. مي‌خواستند شب جمعه کنار حرم امام حسين (ع) باشند. در مسير نخلستان، هر جا که استراحت مي‌کردند، يک نفر با صداي گرمش آن‌ها را مي‌برد کربلا. غلغله‌اي به پا مي‌کرد شيخ احمد.

*

شیخ احمد کافی در میان جوانان

آيت‌الله مدني گفته بود براي وعظ و تبليغ برود مشهد. سال 38 بود که نجف را ترک کرد و عازم مشهد شد. بعد از اينکه با صبيّه بزرگ آيت‌الله سيد حسين موسوي خراساني(شاهرودي) ازدواج کرد، رفت قم.

*

ساواک گزارش داده بود که «روز سه شنبه‌، 9:30 صبح در منزل آقاي قمي مجلس روضه برقرار بود. شيخ احمد کافي منبر رفت. در بين توهين به دولت و وزرا و تعريف از علما اظهار نمود: «بنده ماه رمضان در تهران منبر مي‌رفتم. يک روز به من خبر دادند که چند نفر مي‌خواهند تو را از منبر پايين بياورند. بنده گفتم فخر مي‌کنم که هميشه با صلوات منبر مي‌روم، يک مرتبه هم با صلوات از منبر پايين بيايم! آدم خودش را در زندان هارون صفتان بيندازد بهتر از اين است که فرداي قيامت خجل باشد. ائمه هدي هميشه گرفتار بودند... .» اما شيخ احمد کسي نبود که بخواهد از اين گزارش‌ها بترسد. اين را از جمله‌اي که بعدِ حمله رژيم به فيضيه گفت مي‌شد فهميد. آن‌جا که به شاه ‌گفته بود تو چرا اختيار خودت را به اجنبي داده‌اي؟»

*

شیخ احمد کافی در زندان

سال 42 در مسجد گوهرشاد سخنراني پرشوري کرد. به واردات مشروبات الکلي و داير کردن مراکز فساد در يکي از شهرها اعتراض کرد. آخر سخنراني هم آيت‌ا... ميلاني را دعا و دشمنانش را نفرين کرد. ساواک که به دنبال فرصت بود، تصميم گرفت کافي و عده ديگري را بفرستد سربازي. کافي خبر دار شد و در شاهرود مخفي شد. اما درپي مکاتبه‌ با فرزند آيت‌الله ميلاني مخفيگاهش لو رفت. ساواک که ‌گرفتش در فرمش نوشت: شيخ احمد کافي، ميزان تحصيلات خارج فقه و اصول. خودشان هم مانده بودند با تحصيلاتش چه کار کنند! مجبور شدند آزادش کنند.

*

دعاي ندبه و کميل هر هفته خانه يکي برگزار مي‌شد. اما حالا خانه خودش شده بود کانون جلسات. همه جور آدم مي‌آمدند پاي صحبت‌هايش. جلساتش آن‌قدر شلوغ مي‌شد که جاي سوزن انداختن نبود. به دليل کمبود جا و اهداف‌ فرهنگي‌ که دنبال مي‌کرد درصدد ايجاد مرکزي برآمد که مهم‌ترين يادگار شيخ احمد کافي است؛ يعني اولين مهديه تهران که در سال 47 تاسيس شد. خيلي همت مي‌خواست يک زمين 4000 متري را با کمک مردم برپا کني. کاري که حتي تصورش هم براي خيلي‌ها محال بود!

*

منبر شیخ احمد کافی

صبح‌هاي جمعه خيابان اميريه غلغله بود. مردم از شهرستان‌ها هم خودشان را مي‌رساندند براي دعا. بعضي‌ها حتي از نصف شب مي‌آمدند تا جا بگيرند. آن قدر کلامش گيرا بود که همه جور آدم پاي منبرش پيدا مي‌شد. يک جا بند نمي‌شد. پيش مي‌آمد، بساط دعا را جاي ديگر هم پهن مي‌کرد. يک بارش را ساواک اين‌طور گزارش مي‌دهد. «ساعت 16، با ده دستگاه اتوبوس اتو‌ توکل‌، دو وانت ميوه و شيريني و يک دستگاه بلندگو به بيمارستان شاه آباد رفتند. در محوطه بيمارستان دعاي سمات خواندند و پس از عيادت بيماران، در ساعت 18:30 آن‌جا را ترک کردند.»

*

همه‌اش هم دعا و سخنراني نبود. کمک به خانواده‌هاي بي بضاعت، لوله کشي آب در منطقه فقير نشين تهران، تأسيس داروخانه، جلوگيري از فروش پپسي کولا، تأسيس بانک اسلامي و صندوق انصار المهديه، راه انداختن جشن‌هاي مذهبي، توسعه مسجد جمکران قم، تأسيس درمانگاه «خاتم الانبياء» در مشهد، ساخت چندين حمام‌، مدرسه و حوزه علميه در دوره تبعيد به ايلام، توبه دادن سيصد و پنجاه زن بدکاره و شوهر دادن‌شان، ساخت هفتاد و دو مهديه در سطح کشور با کمک مردم آن مناطق و خدمات بسيار ديگر.

*

مهدیه تهران کافی مشروبات الکلی

مانده بود اين را چه کارش کند. مغازه عرق فروشي يک ارمني، با فاصله ده متري از مهديه!

يکي را فرستاد تا ته توي ماجرا را در بياورد. حالا آمده بود گزارش بدهد.

ـ حاج آقا، اين پيرمرد مي‌فرستد دنبال جوان‌هاي مردم. بعد مجاني به هر کدام‌شان يک ساندويچ کباب مي‌دهد و کنارش هم يک ليوان آب جو مي‌ريزد.

حالا فهميده بود چرا جوان‌ها جلوي مغازه‌اش جمع مي‌شوند. دعوتش کرد خانه‌اش.

ـ‌ سه تا پيشنهاد دارم. يک: ده هزار تومان از پول آخوندي‌ام‌ را، قربه الي‌ا... به تو مي‌دهم، در عوض شغلت را عوض کن. دو: مغازه‌ات را به من بفروش. سه: در مغازه‌ات را ببند.

اما طرف مقابلش سرسخت‌تر از اين حرف‌ها بود. نه تغيير شغل مي‌داد و نه مغازه را مي‌فروخت. جلوي شيخ احمد ايستاده بود که؛ «تو چطور مي‌خواهي مغازه من را ببندي‌؟»

ـ تو با کسي‌ حرف مي‌زني که چيزکي از قانون‌ مي‌داند.

ـ چطور؟

ـ چند سال است که طبق قانون، پياله فروشي ممنوع است و جريمه دارد. به يکي از‌ بچه‌ها پول مي‌دهم اينجا بايستد تا شراب ريختي توي پياله، تلفن کند کلانتري و جريمه‌ات کنند. اگر جريمه‌ نکردند به مقام بالاتر شکايت مي‌کنم. ‌اين‌قدر پيگيري مي‌کنم تا در مغازه‌ات را ببندم.

کم‌کم داشت حساب کار مي‌آمد دستش. اما اين پايان صحبت‌هاي شيخ احمد نبود.

ـ‌ من يک آخوند پاشنه‌گيوه ‌بالا‌کشيده‌ام. به قيافه‌ام نگاه نکن که شُل و وِلم! در کارهاي ديني عجيب قرصم.

با همين پيگيري‌هايش بود که در عرق فروشي‌هاي زيادي را تخته کرد. جالبي‌اش آن‌جا بود که يازده باب از آن‌ها را هم کتابفروشي کرد.

*

سخنرانی حاج احمد کافی

آوازه سخنراني‌هايش در کل کشور پيچيده بود. شهر‌هاي مختلف براي دعوت شيخ احمد، با هم رقابت مي‌کردند. بيشتر از صد شهر ميزبانش بودند. شهرتش از مرزهاي ايران هم گذشته بود. ديدارش با امام موسي صدر در لبنان، از خاطرات فراموش نشدني‌اش بود.

*

در يک روز گاهي هشت منبر مي‌رفت.

يک روز ساعت سه نيمه شب، ميدان آزادي ديدمش.

- کجا بودي؟

- کرمانشاه. دعاي ندبه را که در مهديه بخوانم، دوباره برمي‌گردم کرمانشاه.

*

مثل خيلي‌ها عادت به سکوت و مدارا نداشت. در سخنراني‌هايش موضوعات اجتماعي ـ سياسي را مطرح مي‌کرد و موضع مي‌گرفت. از حمله به اسرائيل و اعتراض به جشن‌هاي 2500 ساله تا اعتراض به مفاسد اجتماعي. آن زمان که‌ خيلي‌ها مي-ترسيدند از امام(ره) حمايت کنند، او با صداي بلند حمايتش را بيان مي‌کرد.

*

 

ـ‌ آن مرجع عاليقدر شيعه، حضرت آيت‌ا... خميني...

يک‌باره صداي صلوات فضاي مجلس را پر کرد. دوباره ادامه داد:

ـ‌ از گوشه نجف ناله مي‌کند و کسي ناله‌اش را نمي‌شنود ...

حالا هق‌هق گريه بود که از گوشه، گوشه مجلس شنيده مي‌شد.

*

رفته بود مسجد اعظم قم براي سخنراني. مسجد پر شده بود. حتي داخل صحن‌ها هم جاي نشستن نبود. فرصت خوبي پيدا کرده بود وسط دعاي ندبه.

ـ خدايا، مراجع تقليد شيعه، خصوصاً مرجع تقليد شيعيان‌ درکنار حرم امير مؤمنان در نجف اشرف را از خطرات حفظ بفرما.

«آمين» مردم در مسجد اعظم طنين‌انداز شد.

*

جنازه شیخ احمد کافی

سي‌ام تير 57. نماز صبحش را در مسجد شيروان ‌خواند. سي کيلومتري از قوچان فاصله نگرفته بود که با ماشينش تصادف کرد. مسافرتي که مي‌گفتند با فشار ساواک بوده، برگشت نداشت. شيخ احمد، آسماني شده بود.

*

علي توپ ريز خبرنگار روزنامه خراسان مي‌گويد:«آن وقت‌ها من خبرنگار حوادث بودم. تازه نامه معروف احمد رشيدي در روزنامه اطلاعات چاپ شده و باعث خيزش روحانيون در قم و واکنش رژيم و کشتار مردم شده بود و جَو در سراسر کشور ملتهب بود، اما هنوز تظاهرات به صورت جدي مطرح نبود. يک شب در روزنامه بودم که خبر تصادف مرحوم کافي به‌دستم رسيد. جو طوري بود که بسياري حدس مي‌زدند تصادف ساختگي بوده و او را شهيد کرده اند. خبرش را چاپ کرديم و فرداي آن روز همه مردم شهر از قضيه با خبر شدند و منتظر ورود پيکر آن مرحوم بودند. چون حادثه در جاده شمال به مشهد که آن وقت‌ها به آن خط کناره مي‌گفتند پيش آمده بود، پيکر آن مرحوم را از سمت جاده قوچان آوردند. از ميدان فردوسي تابوت را از خودرو بيرون آوردند و مردم سر و سينه زنان دنبال تابوت به راه افتادند. با هر قدمي که تابوت به جلو حمل مي‌شد، تعداد تشييع کنندگان افزايش مي‌يافت. نزديکي‌هاي دروازه قوچان جمعيت بسيار انبوهي دنبال جنازه بود و کم کم ا... اکبرها به شعارهاي تند انقلابي تبديل شد.»

 

تشییع جنازه شیخ احمد کافی

مراسم تشييع جنازه، تبديل شد به تظاهرات عليه رژيم. پيکر مرحوم کافي را در حرم مطهر طواف دادند و آيت‌ا... سيد عبد‌ا... شيرازي نماز ميت را خواند. خبر تظاهرات که رسيد تهران، دستور دادند پيکر را زود منتقل کنند پزشکي قانوني تهران. ‌ترس از برگرداندن پيکر به مشهد و تظاهرات دوباره از يک سو و احتمال نا‌آرامي در تهران از ديگر سو، رژيم را به تکاپو انداخت. دوم مرداد 57 پيکر شيخ احمد، مخفيانه و بدون تشريفات در ساعت يک بامداد در خواجه ربيع مشهد به خاک سپرده شد. فقط به خانواده‌اش اجازه دادند پيکر وي را به مهديه ببرند و مراسم کوچکي برگزار کنند. حالا نوار مرحوم کافي دست به دست در قم، مشهد، تهران و شهر‌هاي ديگر مي‌چرخيد.

ـ جنازه مرا از مهديه تشييع کنيد و هر کجا که مي‌خواهيد به خاک بسپاريد. يک نوار دعاي ندبه هم در کنار جنازه‌‌ام بگذاريد.

 

 

 

 

منابع:

واعظ شهير (کافي به روايت اسناد ساواک)

کلمات کلیدی

  • 0 0

    خدا رحمتش کنه و با ائمه محشورش کنه

ارسال نظر

تریبون