تاریخ خبر: کد خبر: 8157

پیشنهاد قابل توجه یک فعال فرهنگی برای تاسیس موزه عبرت در مشهد

برخی اطلاعات نشان میدهد کمیته مشترک ضدخرابکاری شاهنشاهی که مشترک بین ساواک و شهربانی و ژاندارمری بوده است، مکانیت آن در در محل فعلی لشکر 77ارتش در مشهد قرار دارد که الان بر اساس قانون جابجائی پادگان ها مشغول تملک برای تغییر کاربری است.

پیشنهاد قابل توجه یک فعال فرهنگی برای تاسیس موزه عبرت در مشهد

به گزارش«قاصدنیوز»، امیر مهدی کلیدری فعال فرهنگی و اجتماعی در مصاحبه با «بصرنیوز» گفت: برخی اطلاعات نشان میدهد کمیته مشترک  ضدخرابکاری  شاهنشاهی که مشترک بین ساواک  و شهربانی و ژاندارمری بوده است، مکانیت آن در  در محل فعلی لشکر 77ارتش در مشهد قرار دارد که الان بر اساس قانون جابجائی  پادگان ها  مشغول تملک برای تغییر کاربری است.

 

وی افزود: خوب است که در پیوست فرهنگی این طرح لحاظ شود که آن  نقطه شناسائی دقیق گردد  و اگر هنوز وجود دارد که ظاهرا هنوز وجود دارد ، آن را به عنوان موزه عبرت مشهد بسازیم همانطور که تهران کمیته ضد خرابکاری تبدیل به موزه عبرت شده است.

 

مسئول دبیرخانه طرح بین المللی مشهد2017 شهرداری مشهد گفت: این محل موقعیتی است که مبارزان انقلابی مشهد هر کدام حداقل یکبار ان را تجربه کرده اندخیلی از افرادی که در انقلاب دخیل بودند  و خراسانی بودند ، از جمله  مقام معظم رهبری، آیت الله واعظ طبسی  و شهید هاشمی نژاد  آنجا را تجربه کرده اند. احیای این فضا به بازخوانی مجدد رنج و سختی های #انقلاب کمک خواهد کرد.

 

در همین رابطه در بخشی از کتاب«شرح اسم» که شامل زندگینامه رهبر معظم انقلاب می شود، آمده است:

 

...شیخان که از تعلل شهربانی برای دستگیری سیدعلی خامنه‌ای مطمئن شده بود، یکی از نیروهای کاربلد خود، محمود غضنفری، را مأمور بازداشت او کرد. او پس از تحقیقات اولیه، خانه پدری، آیت‌الله سیدجواد خامنه‌ای، را محتمل‌ترین مکان برای یافتن آقای خامنه‌ای تشخیص ‌داد. مأموران تحت امر غضنفری در اطراف خانه مستقر ‌شدند و رفت و آمدها را زیر نظر گرفتند. ظهر روز دوم مهرماه، برای آنان مسجل ‌شد که پسر در خانه پدر است. «این یکی از دفعات سه‌گانه دستگیری من بود که در مهرماه اتفاق افتاد، به طوری که من این ماه را به جای ماه مهر، ماه کین نامیده بودم.» 
 

ساعت 1:45 مأموران به خانه می‌ریزند. ابتدا با مقاومت بانو خدیجه میردامادی، مادرش، روبه‌رو می‌شوند. «من پهلوی پدرم بودم. میهمان داشت... سر ناهار بودیم. آمدند به من خبر دادند که ساواکی‌ها آمده‌اند؛ پایین هستند. من آمدم دیدم که با مادرم دارند دعوا می‌کنند. گویا مادرم دم در به آنها گفته بود که فلانی اینجا نیست و اینها که از مدتی پیش مأمور گذاشته بودند و دیده بودند که من آمده‌ام توی خانه، قانع نشده بودند، به زور در را باز کرده ... آمده بودند. حالا که من ظاهر شده بودم و می‌دیدند که من هستم، با مادرم یک و دو می‌کردند که چرا شما گفتید نیست. مادرم هم سخت به اینها حمله می‌کرد و البته آن جا من تا دیدم که اینها می‌خواهند به مادرم اهانت کنند، شدیداً به آنها حمله کردم و گفتم شما حق ندارید با مادرم صحبت کنید.»
 

مصطفی، پسر چهارساله‌اش، که با او همراه شده و به خانه پدربزرگ آمده بود، شاهد این بگو مگوها بود؛ مبهوت و وحشت‌زده. با او خداحافظی کرد و او را به بانو خدیجه سپرد. هنوز از خانه خارج نشده بود که یکی از مأموران ساواک جملات توهین‌آمیزی در مورد بانو خدیجه گفت. آقای خامنه‌ای هم جوابش را با وزن بیشتر کف دست آن مأمور گذاشت.
 

آقای خامنه‌ای را ساعاتی بعد تحویل لشکر 77 مشهد دادند. در نامه همراه او، به فرمانده لشکر نوشته شده بود که 48 ساعت بدون ملاقات، زندانی باشد و صبح شنبه، چهارم مهر به این ساواک تحویل داده شود.  این سومین باری بود که طعم حبس را در زندان ارتش می‌چشید.
 

رو در روی شیخان

او را در مقر ساواک به اتاق رئیس سازمان امنیت مشهد بردند. اتاق بزرگ و مجللی بود؛ با اسباب اداری چشم‌نواز و گرانبها. در انتهای اتاق، شیخان پشت میز بزرگی نشسته بود. ظاهری خسته و کوفته داشت. وانمود می‌کرد سرگرم مطالعه پرونده روی میزش است. آقای خامنه‌ای هم روش خود را داشت. این بار نیز بدون اجازه، مبل نرمی را انتخاب کرد، چهار زانو روی آن نشست، پاکت سیگار را درآورد، یک نخ آن را بیرون کشید و گیراند. شیخان که متوجه این رفتار شده بود، سرش را بلند کرد و پرسید: کی هستی؟ او را خوب می‌شناخت. آقای خامنه‌ای یکی از سوژه‌های اصلی ساواک مشهد بود. خودش را معرفی کرد. گفت: عجب! آقای خامنه‌ای!  تا حالا کجا بودی؟
 

همه چیز نشان می‌داد که اطلاعات دستگاه امنیتی نسبت به او بسیار ناقص است و با آنچه که خود او تصور می‌کرد فاصله زیادی دارد. «شیخان با لحنی آمیخته با توبیخ و ملامت سخن خود را آغاز کرد و من هم گاهی با همان شدت و تندی پاسخ می‌دادم و گاه بی‌توجه به آنچه که می‌گوید سکوت می‌کردم.»
 

در این بین یکی از بازجوها پرونده به دست وارد اتاق شد، نزد شیخان رفت و اوراقی از آن پرونده را پیش روی او گرفت و رئیس هم سرش را به نشانه ناخشنودی و وخامت اتهام صاحب پرونده تکان داد. احتمالاً صحنه‌سازی بود برای خالی کردن روحیه روحانی دستگیر شده. شیخان با لحنی خشمگین گفت که او را ببرند. و بردند به اتاقی که شماری از مأموران ساواک دایره‌وار ایستاده بودند. آقای خامنه‌ای را در میان آنها ایستاندند. شروع کردند به توهین و ناسزا؛ بدون محدودیت. نگاه آقای خامنه‌ای به آن دایره فحاش، نگاهی تحقیرآمیز بود. او آدمهایی را می‌دید که از شخصیت متعارف انسانی خالی بودند. آنچه بروز می‌دادند نشانه‌های دیوانگی و عدم سلامت روانی بود، تمایل خود به خون‌ریزی و کشتار را آشکارا بیان می‌کردند. با این حال ترسی به درون او دویده بود که دوست داشت بر آن غلبه کند.
 

هنوز سخنان یکی از آن ساواکی‌ها را که درجه سرهنگی داشت اما لباس شخصی به تن می‌کرد و اسم مستعار «نشاط» داشت، به خاطر دارم که روزی به من گفت: شما چه می‌خواهید؟ چه خیال می‌کنید؟ چه کار می‌توانید بکنید؟ نگاه کن! ملک‌حسین با این همه ضعف و ناتوانی‌اش پانصدهزار فلسطینی را ظرف یک روز قتل‌عام کرده و ما با این قدرت و اقتدارمان می‌توانیم به راحتی پنج میلیون انسان را از دم تیغ بگذرانیم! ... بسیار شگفت‌زده شدم، زیرا عددی که او از کشتار فلسطینی‌ها نقل می‌کرد بسیار مبالغه‌آمیز بود. ِ[در سپتامبر سیاه، حداکثر 25 هزار نفر کشته و زخمی شده بودند.] او یا گمراه بود یا می‌خواست مرا گمراه کند. بنابر هر دو احتمال، آدم احمقی بود. علاوه بر این، گفتن چنین سخنی با یک طلبه که جز سلاح قلم و منبر چیزی در بساط ندارد دور از منطق است. بله، اگر من رهبر یک جنبش سازمان‌یافته مردمی و میلیونی بودم، تهدید وی در مورد کشتار پنج میلیون نفر معنی داشت، اما با توجه به وضعیت و حال و روز من، سخن او دلیلی جز ضعف و حقارت وی نبود.

 

کلمات کلیدی

ارسال نظر

تریبون