تاریخ خبر: کد خبر: 1472

حمید سبزواری: مصدق به ما دروغ گفت، دروغ!

حمید سبزواری: مصدق به ما دروغ گفت، دروغ!

اشاره: هر ساله در سالگرد کودتای انگلیسی - آمریکایی 28 مرداد طیفهای نزدیک به گروهک های موسوم به ملی مذهبی در صدد هستند که با قهرمان نمایی شخص مصدق از وی یک چهره ی ملی بسازند. شخصی که حضرت امام خمینی (ره) درباره اش فرمودند: «اولش هم وقتی مرحوم آیت‌الله کاشانی دید که اینها خلاف دارند می‌کنند و [با آنها]‌ صحبت کرد. اینها این کار را کردند که یک سگی را نزدیک مجلس عینک به آن زدند و اسمش را آیت‌الله گذاشتند. این در زمان آن [مصدق]‌ بود که اینها فخر می‌کنند به وجود او. او هم مسلم نبود. من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زده‌اند و به اسم آیت‌الله توی خیابان‌ها می‌گردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست. این سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد و اگر مانده بود سیلی بر اسلام می‌زد».(صحیفه امام، جلد ۱۴، صفحات ۴۵۶ و ۴۵۷)

استاد حمید سبزواری، شاعر آرمانگرای انقلاب در کتاب خاطراتش می گوید:
در سال ۱۳۳۲ در جریان کودتایی که اتفاق افتاد، مصدق سرنگون شد. من بعدا حتی در حکومت مصدق هم شک کردم و دلیل هم داشتم. یک صحنه سازی بود از نظر من، هیچ شکی ندارم جریان روی کار آمدن مصدق فقط برای این بود که ما را از مبارزه باز دارند که ملت ما از راهی که پیش گرفته بودند و به ]آیت الله[کاشانی روی آورده بودند، آنها را برگردانند و متوجه به سیاستمداران و سیاست باف هایی کنند که در رأس امور سیاسی مملکت قرار گرفته بودند.

غالبا هم اینها می خواستند مردم دنبالشان بیافتند و این امر اعتقاد خود من است؛ چون من نتیجه کار را بعد که دریافت کردم جز این نمی توانست باشد. در یک موقعیتی که همه کارها روبه راه شده بود من جواب نامه ی کاشانی را با آنکه هیچ ارادتی در آن موقع نسبت به کاشانی نداشتم، نتوانستم هضم کنم،بعد متوجه شدم حق با من بود.

کاشانی به مصدق نوشته بود (قبل از کودتای۲۸ مرداد) که کودتایی در شرف انجام است، آگاه باشید، بیا برگردیم با هم همکاری کنیم، ایشان جواب داده بود که:"دولت بر اوضاع مسلط است این کارها بر شما نیامده است." چنین جوابی داده بود، حالا شاید محترمانه تر از این. من وقتی که این را دیدم پشتم لرزید و من قبل از کودتا کاملا متوجه شدم،حتی شب کودتا کاملا مسلّم میدانستم که امروز روزش است که حتما کودتا می شود.

از یک برنامه نمایش که در رادیو بود و رادیو را گرفته بودم و گوش می دادم، جلوی مجلس مردم شعار می دادند و دکتر فاطمی داشت صحبت می کرد. روز قبل از آن (۲۷ مرداد)این داشت صحبت می کرد، خیلی با حرارت. مردم هم در اوج همراهی با شعار های این،در همکاری بودند. بعد از این سخنرانی، من برنامه ارتش را گرفتم. یک نمایشنامه پخش می شد. موضوع نمایشنامه مربوط به دوران ساسانیان بود، پیشدادیان و بعد انتقال حکومت به ساسانیان که اینها هم یک قوم ایرانی بودند از همان نژاد، در آنجا آغاز امر با اردوان* بود،از اردوان صحبت می کرد که سوار بر مرکبی بود، بعد میشی یا گوسفندی در پشت سر، یا در جلوی او نشسته و این اقبال سلطنت بود که بعد هم ساسانیان حاکم میشوند؛یعنی بازگشت به همان شیوه پیشدادیان.

من این را که شنیدم شب در خانه مهندس خاتمی ، که مهندس شهرداری سبزوار بود، با آقای جعفر شفقی (برادر خانم من که یک فرهنگی بود)در آنجا نشسته بودیم،صحبت می کردیم،خاتمی بلند شد که تمثال شاه را زمین بزند. گفتم: آقای خاتمی بگذار به دردت می خورد. گفت: چرا؟ گفتم: فردا کودتا می شود. گفت:غیب می گویی؟ گفتم:غیب نمی گویم. تو برنامه ارتش را نشنیده ای چیه؟ من بلافاصله حدس زدم که کودتا می شود. چطور شد که مصدق السلطنه در آن موقع مغزش از آجر بود و نفهمید که چه می شود.

مصدق آمد که دست مردم را ببندد، دو دستی منافع ملی را تقدیم نو عمله ها و شرکت نفت انگلیس یا غرب یا دربار بکند. این وظیفه را طوری درست کردند که حیثیت مصدق باز هم برای آینده محفوظ بماند که امروز بتوانند در مقابل دولت اسلامی اینها ادعایی داشته باشند. برای من و امثال من و آن کسانی که در جریان وقایع بودند اگر بوئی از مسائل آن زمان برده بودند امکان ندارد حقی برای مصدق در اینجا در نظر بگیرند و خود من در ان زمان شعری گفته بودم:

الوند کمی از دل خارات مصدق        دریا نمی از اشک چو دریات مصدق
ملک از اثر همت والات مصدق         ویرانه تر از خانه ی فردات مصدق

من این جریان را حس کردم و فردای آن روز، کودتای ۲۸ مرداد شد و ما چه کشیدیم و چه دیدیم، این ملت چه کشیدند، مزدوران به خانه ها ریختند و غارت کردند و چه نوامیسی که بر باد رفت و چه فتنه هایی که پیش آمد. این را دیگر خدای داند که مردمی که در مبارزات آن زمان دست داشتند از چپ و راست، از مومنین و معتقدین به به اسلام گرفته تا دیگران، یعنی هر کس که مخالف با مسائلدربار و و فروختن منافع ایران به بیگانه بود چه ها کشیدند. خدا می داند.

بعد هم تبعید آمد و زندان آمد و گرفتاری ها که من یک شانسی در این جریان آوردم که از بستگان منسوب ما در کلانتری بودند و من در مختصر ایامی که آنجا بودم معذب نشدم. بعد تقاضای تجدید نظر کردم و از حبس بیرون آمدم، ایام آن خیلی مختصر بود. سالها بیکاری کشیدم، رنج این بیکاری خدا می داند چقدر سنگین بود. ما دوست را از دیگری نشناختیم، یکی را به نام خودی انتخاب کردیم، او را گذاشتیم در راس کار دنبالش راه افتادیم. دروغ گفت به ما دروغ.

من ۲۸ مرداد رنج کشیدم، رنج بردم و می دانم چه شد، شما از کجا خبر دارید، جوانان امروز که هر کدامتان را دارند به یک طرف می کشند، نمی دانید.

منبع:کتاب "حال اهل درد" (خاطرات استاد حمید سبزواری) صفحات ۷۶ و ۷۷
*مراد از اردوان ،اردوان پنجم اشکانی است که در جدال با اردشیر بابکان حکومت را از دست میدهد.اردشیر در تعقیب اردوان اشکانی ، فر ایزدی را که به صورت بره ای از اردوان بریده بود،میبیند و بره به دنبال اسب اردشیر به راه می افتد.تفصیل این واقعه در کتاب پهلوی کارنامه های اردشیر بابکان آمده است.

 

منبع: سلام سربدار

کلمات کلیدی

ارسال نظر

تریبون