تاریخ خبر: کد خبر: 4142

قاسم رفیعا: بهشت مثل طرقبه خودمایه!

حالا دیگر همه قاسم رفیعا را می‌شناسند؛ شاعر و طنزپرداز طرقبه‌ای که چند سال پیش با شعرلهجه مشهدی‌اش در جلسات شعر ماه رمضان رهبری معروف شد و این سال اخیر بیشتر از هر وقت دیگری سرش حسابی شلوغ بود. رفیعا کتاب می‌نویسد، شعر می‌گوید، گاهی وقت‌ها فیلم بازی می‌کند و این اواخر هم مرتب جلوی دوربین شبکه‌های تلویزیونی است.

قاسم رفیعا: بهشت مثل طرقبه خودمایه!

حالا دیگر همه قاسم رفیعا را می‌شناسند؛ شاعر و طنزپرداز طرقبه‌ای که چند سال پیش با شعرلهجه مشهدی‌اش در جلسات شعر ماه رمضان رهبری معروف شد و این سال اخیر بیشتر از هر وقت دیگری سرش حسابی شلوغ بود. رفیعا کتاب می‌نویسد، شعر می‌گوید، گاهی وقت‌ها فیلم بازی می‌کند و این اواخر هم مرتب جلوی دوربین شبکه‌های تلویزیونی است. گفت‌وگوی مفصل با او درباره خیلی از موضوعات بود که البته بیشتر آن‌ها در این صفحه جا نشد!

 

اینجا شهِ بی‌سوار مات است!

* شما متولد چه سالی هستید؟

متولد 1350 در شهرستان طرقبه. معمولا هم ایرانی‌ها می‌گویند: «در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمدم

 

* البته شما که واقعا در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده‌اید؟!

بله. مادرم مکتب قرآن داشت. پدرم هم در طرقبه قهوه‌چی بود. ما چهار برادر بودیم. البته از اولی که گذشته بود، بقیه را به هوای دختر آورده بودند.

 

*کجای طرقبه زندگی می‌کردید؟

کوچه آسیاب. آسیابی هم توی کوچه ما بود که ما خرابه‌هایش را دیده بودیم. از خانه ما تا رودخانه هم شاید ١٠متر فاصله بود. سیل که می‌آمد تا زیر خانه ما می‌رسید. یعنی کلا در طبیعت بودیم و چه تابستان و چه زمستان، هیچ‌وقت لحاف از زندگی ما کنده نمی‌شد. اصلا هم نمی‌دانستیم کولر یعنی چه. همین الان هم مادرم در خانه‌شان کولر ندارند.

 

* در همان طرقبه به مدرسه رفتید؟

بله. مدرسه خواجه‌نصیر و بعد هم مدرسه اوحدی طرقبه. البته با مدرسه رفتن من انقلاب شد. یعنی از در که وارد مدرسه شدم رژیم طاغوت برچیده شد. آخرین موز و پرتقال‌های رژیم را هم ما خوردیم. بعد هم دیگر موز ندادند! سال ٧٢هم همزمان با قبول شدن در رشته الهیات دانشگاه آزاد درطرقبه به‌عنوان «نامه‌رسان» شروع به‌کار کردم.

 

* یعنی پست‌چی بودید‌؟

مدیر اداره پست مقداری اضافه‌کار می‌گرفت که خودش نامه‌ها را بدهد. همان اضافه‌کارها را می‌داد به من که نامه‌ها را ببرم. یک موتور هم داشتم که نامه‌ها را با همان می‌بردم. می‌شود گفت بعد از گاو دوشیدن و علف دروکردن، نامه‌رسانی اولین کار فرهنگی من بود.

 

* حتما خاطره‌های زیادی هم از این شغل دارید.

زمانی که دانشجو بودم، نامه بنده‌خدایی را بردم پشت درِ خانه‌اش. داشت پشت در بچه‌اش را نصیحت می‌کرد. به بچه‌اش گفت: «ببین، اگه درس نخونی باید مثل این بدبخت بری نامه‌رسونی!» می‌خواستم بگویم: «بچه‌جان! اگر درس هم بخونی به جایی نمی‌رسی. من درس خوندم که الان این‌کاره‌ام

 

* رشته الهیات جلوی طبع طنز شما را نگرفت؟

اتفاقا همان موقع که وارد دانشکده شدم، شعری نوشتم: «اینجا شه بی‌سوار مات است/ دانشکده الهیات است...» شعر را زدم روی برد. همان روز اول هم شناسایی شدم و تا روز آخر هر اتفاقی می‌افتاد، می‌انداختند گردن من.

 

با پیشنهاد امیری اسفندقه شعر لهجه را شروع کردم

* از چه سنی شعر را شروع کرده بودید؟

از زمان راهنمایی.

 

* و این شعرها متناسب با دوره‌های زندگی شما تغییر می کرد؟

کاملا تغییر کرد. مثلا من ابتدا مثنوی می‌گفتم. بعد از مدتی رفتم دنبال چهارپاره‌های داستانی. این شعرهایم خیلی گل کرد. البته بعد از آن، دست زیاد شد و خیلی‌ها شروع کردند به سرودن چهارپاره. شاید همین اتفاق هم باعث شد من شعر مشهدی بگویم. یعنی حدود ٢٠سال پیش، مرتضی امیری اسفندقه توی سفری گفت: «تو که حرف‌زدنت مشهدیه، چرا شعر مشهدی نمی‌گی؟«

 

* یعنی شما قبل از آن شعر مشهدی نداشتید؟

نه. شعر طنز هم نداشتم. شعر طنز من هم در اصل از شعر لهجه شروع شد.

 

* اولین شعر لهجه‌تان را یادتان هست؟

شعر شب عید بود. « امشو از چشم ننه‌اوسنه چیک‌چیک مکنه / هموجوری که دَره ماستاماره خیک مکنه...»

 

* در شهر لهجه کدام شعرا را قبول دارید؟

در شعر خراسانی، استاد محمد قهرمان را که با لهجه تربتی شعر می‌گفتند. این شعر به نظر من از نظر اصالت خیلی قوی است. ایشان هم آدم با مطالعه‌ای بود و نگاهش به شعر لهجه تفننی نبود. بقیه شاعرهای مشهدی بیشتر تفننی شعر لهجه گفته‌اند. کسانی مثل عماد، مرحوم کمال، مرحوم خسرو. آثار یوسف ازغدی هم به نظر من خیلی ماندگار است. میرخدیوی هم شعر می‌گفت، ولی از قوت زیادی برخوردار نیست و بیشتر برای کارهای رادیویی سروده شده.

 

*شما هم تصمیم گرفته بودید که شعر لهجه را جدی پیگیری کنید؟

بله. من شعر لهجه را دوست داشتم، ولی اول کار بچه‌هایی که شعر من را دوست داشتند، می‌گفتند: «چرا سطحت را پایین می‌آوری؟» یعنی سطح شعر لهجه را پایین می‌دانستند.

 

* شما بعد از پایان تحصیل چه کاری شروع کردید؟

الان حدود چهارده‌پانزده سال است در آموزش و پرورش کار می‌کنم. الان هم در طرقبه ماهنامه‌ای فرهنگی‌اجتماعی‌خبری به نام «چشمه عسل» دارم که ٧٢ شماره‌اش درآمده. خودم هم خبرنگار و نویسنده‌اش هستم، هم صاحب‌امتیاز و سردبیرش. ‌‌

 

همه ادعای «مشهدی بودن» دارند

* شما مجموعه شعری به لهجه مشهدی دارید. در‌حالی‌که در اصل طرقبه‌ای هستید.

فاصله بین مشهد و طرقبه آن‌قدر زیاد نیست.

 

* خب بعضی از شهرها هستند که با وجود فاصله کم‌ از همدیگر، لهجه‌های متفاوتی دارند.

شما به «سده» اصفهان که بروید، می‌بینید سه تا زبان در یک شهر حاکم است، ولی اینجا نه. اختلاف‌های خیلی جزئی است. حالا بحث که می‌شود خیلی‌ها فکر می‌کنند لهجه‌شان خالص است. ولی به‌نظر من لهجه طرقبه به‌خاطر اینکه با مشهد فاصله داشته،  اصیل‌تر مانده است.

 

* شما اول باید ‌باید خودتان متخصص لهجه باشید.

بله. من خودم یک کتاب به نام فرهنگ اصطلاحات دارم. البته چون همین اعتراض‌ها می‌شد که «تو لهجه‌ات مشهدی نیست، طرقبه‌ای است» اسم همان فرهنگ اصطلاحات را با‌وجوداینکه مجموعه اصطلاحات مشهدی بود، گذاشتم «فرهنگ اصطلاحات طرقبه‌ای.»

 

پایان تراژدی شروع طنز است

* کلا آدم‌های حوزه طنز، برخلاف آن چیزی که نشان می‌دهند، خیلی جدی‌اند؟

بله. برای‌اینکه می‌گویند وقتی تراژدی به اوج می‌رسد، طنز شروع می‌شود. بالاخره خیلی از این آدم‌ها کسانی هستند که خیلی از سختی‌های زندگی را کشیده‌اند. من خودم هم خیلی سختی کشیده‌ام.

 

* ولی مردم کلا می‌خواهند طنزپرداز را مدام در حال خندیدن و شوخی کردن ببینند.

خیلی توقع دارند. البته من خودم هم همین‌جوری‌ام. توی مدرسه دائم مدیرمان می‌گوید: «آقای رفیعا! همکارها می‌خوان بِرَن سر کلاس‌ها. ولشون کن دیگه!» اصلا این تبدیل شده به یک لطیفه. بعضی‌وقت‌ها می‌گویم: «آقا من حرف نمی‌زنم. اگه این‌ها نمی‌رن به من ربطی نداره

 

از اینترنت همسایه استفاده می‌کنم!

* آخرین جوکی که برای دیگران فرستادید، چه بود؟

چون اینترنت ندارم، بیشتر شنونده‌ام.

 

*پس توی شبکه‌های اجتماعی هم نیستید؟

توی وایبر و واتس‌آپ و این‌ها هستم، ولی فقط وقتی از کنار خانه همسایه رد می‌شوم سریع کلی مطلب برایم می‌آید. یکی از دوستان می‌پرسد: «تو چرا همیشه اینجایی؟» جواب می‌دهم: «چون جای خوش آب‌وهوایی است

 

* آخرین جوکی را که فرستادید، نگفتید.

معمولا جوک نمی‌فرستم، ولی آخرین جوکی که خوشم آمد و برای بچه‌های تهران فرستادم، این بود که: «روز قیامت شد، طرف را بردند بهشت. پرسید: اینجا بهشته؟ گفتند: بله. گفت: اووووه عجب جاییه. حالا واقعا بهشته؟ گفتند: بله. برای چی؟ گفت: اووووه عین طرقبه خودمایه!»

 

* می‌شود گفت شما از همان فیلم شعرخوانی در حضور رهبر معروف شدید؟

در ذهن مردم، بله. مردم از این طریق من را شناختند، ولی قبل از آن، دوستان شاعرم من را می‌شناختند.

* این شعرخوانی مربوط به چه سالی بود؟

دیدارهای نیمه ماه رمضانِ پنج‌شش سال پیش بود؛ شاید هفت سال پیش.

 

* شما را معمولا هر سال دعوت می‌کنند؟

معمولا چون تعداد شاعرهای کشور زیاد هستند، به‌طور مرتب نوبت به همه نمی‌رسد، ولی تابه‌حال سه‌چهار بار دعوتم کرده‌اند. فقط هم همان یک بار شعر خوانده‌ام.

 

* فضای جلسه از نظرتان چطور است؟

جو دوستانه‌ای‌ است. فضای جلسه هم، فضای ادبی است. اصلا نگاه سیاسی در آن وجود ندارد. از این بابت که خود آقا دست‌به‌قلم هستند، بچه‌ها به‌چشم جلسه‌ خانواده شعر به آن نگاه می‌کنند تا جلسه‌ای که رهبری در راس آن نشسته باشند. البته نوع نگاه و احترامی هم که ایشان به شاعران می‌گذارند خیلی تاثیرگذار است؛ گاهی از دقت‌نظر ایشان تعجب می‌کنیم. مثلا جلسه اول برنامه «قندپهلو» که پخش شد، از قول آقا نقل کردند که ایشان گفته‌ بودند: «خیلی خوب بود. فقط شهرام شکیبا در نمره‌دادن به رفیعا ظلم کرد.» بعد که به ما گفتند، همه از خنده روده‌بر شدیم! به شهرام گفتم: «نگاه کن. همه می‌فهمند تو داری به من ظلم می‌کنی! تو هوای بچه‌تهرونی‌ها رو بیشتر داری

 

* شعر «بچه‌محله امام‌رضا(ع)» را خودتان برای این جلسه انتخاب کردید؟

نه. خودشان از روی وبلاگ برای من انتخاب کردند، ولی اگر خودم هم می‌خواستم انتخاب کنم، همین را انتخاب می‌کردم.

 

*پخش کلیپ «بچه‌محله امام‌رضا(ع)» بازخورد خاصی هم برای شما داشت؟

فراوان. خاطرهای جالبی هم دارم. من داور جشنواره «هشتمین خورشید ولایت» بودم. روز آخر جشنواره آقای علوی، معاون قبلی آستان‌قدس، برای مزاح من را جلوی جمعیت دعوت کرد روی سن. بعد جلوی همه سه تا ژتون داد به من که مثلا این هم ژتون غذای بچه‌محله امام‌رضا(ع). نزدیک ظهر رفتم حرم، غذاها را گرفتم که ببرم خانه. غذاها توی پلاستیک دستم بود که شنیدم یک دختر مشهدی به مادرش گفت: «مامان! این همون نیست که می‌گه: سی سال پای سفره آقا منتظر یک ژتون غذایم...؟ معلوم شد هر روز غذا می‌بره خونه‌شون

 

یک بار هم در خیابان اَرگ، یک بچه بغلم بود و دست یک بچه هم توی دستم. خانمم هم ویترین مغازه‌ها را تماشا می‌کرد. یک‌هو یک نفر که من را شناخته بود، آمد و گفت: «آقا، شما همون بچه‌محله امام‌رضا(ع) نیستی؟» گفتم: «چرا» دست من را کشید و برد جایی که دوسه تا از رفقایش ایستاده بودند. پرسید: «این آقا را می‌شناسین؟» نگاه کردند. حالا یا شناختند یا نه. بعد خودش گفت: «این آقا بچه‌محله امام‌رضایه!» گفتم: «چقدر هم تحویل گرفتند!» باز کوتاه نیامد و دستم را گرفت و برد توی مغازه خودش. بعد رو به خانمی که پشت پاچال نشسته بود، گفت: «زری! این آقا را نگاه کن» بعد که زری‌خانم ‌ نگاهی به من انداخت، گفت: «دیدی؟ حالا قصه‌اش را بعد تعریف می‌کنم!» دست من را هم ول کرد و گفت: «آقا، شما برو دیگه!»از این اتفاق‌ها تابه‌حال خیلی پیش آمده. البته خیلی جاها هم کارم راه افتاده. مثلا توی صف بلیت هواپیما بودم که طرف من را شناخت و شد پارتی. البته باز هم به‌نظرم «قندپهلو» بیشتر موج ایجاد کرد.

 

* ولی به‌نظرم شما با آن کلیپ بیشتر جا افتادید؟

بین آدم‌های مختلف فرق می‌کند. مثلا بچه‌مذهبی‌ها بیشتر با آن کلیپ من را می‌شناسند.

 

* خوب شد درباره برنامه «قندپهلو» گفتید. قبول دارید این برنامه بیشتر از اینکه طنزپردازها را مشهور کند، مجری‌هایش را مطرح کرد؟

بین همان‌ها هم باز تفاوت‌هایی وجود دارد. یعنی رضا رفیع که محور است، بیشتر از شکیبا و فیض مطرح می‌شود. ناصر فیض هم با وجود اینکه شاعرتر است، کمتر دیده می‌شود. چون شومن نیست .

 

*خودتان هم در یک قسمت داور بودید؟

بله. سری اول مسابقه. یعنی اتفاق عجیبی در مرحله نهایی افتاد. من در آن مرحله اول شدم و باید می‌رفتم فینال فینالیست‌ها، ولی تمام که شد یکی اعتراض کرد که «امتیاز من بیشتر است». بعد نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که امتیاز نادر خطایی را از من بیشتر حساب کردند. وقتی هم که پخش می‌شد، جمع زدم و دیدم که من ١٢ امتیاز بیشتر داشته‌ام. برای همین ناداوری من را داور کردند.

 

یک غذای پولداری تمام روزم را به هم ریخت؛ یک کیف پر از کباب ‌بره!

* شما کتابی به‌نام «خاطرات پستچی» دارید. محتوای این کتاب، خاطرات همان زمانی است که شما این‌کاره بودید؟

بله. مجموعه داستان‌هایی است که در همان پنج سال دانشجویی نوشتم. آن‌موقع به‌اصطلاح نامه‌رسان بودم. ترکیبی از واقعیت و تخیل است به‌صورت طنز. بعضا اصل ریشه‌اش مستند بود، بعد شاخ‌وبرگش داده بودم.

 

* الان چیزی از آن خاطره‌ها یادتان هست؟

خاطره‌ای دارم با عنوان «من مرفه بی‌درد نیستم». هتلی در طرقبه بودکه مدیری به‌نام آقای لاکانی داشت. شریک‌های این مدیر طرقبه‌ای بودند. اصلا هم اهل هتل‌داری نبودند، ولی این آقای لاکانی زمین آن‌ها را تبدیل به هتل کرده بود و باعث شده بود آن‌ها هتل‌دار بشوند. خود لاکانی خیلی دست‌و‌دل‌باز بود. یک بار دم عید من را دید، گفت: «من عیدی تو را دادم؟» گفتم: «نه حاج‌آقا!» دست کرد در جیبش، ٢٠هزار تومان عیدی داد. حالا فکر کنید حقوق من آن‌موقع ٣٠هزار تومان بود. سال بعد منتظر بودم که عید بشود و بروم سراغش. عید سال بعد رفتم دم هتل و به نگهبانش گفتم: «بگید عیدی پستچی رو بِدَن». رفت و آمد ٢٠٠ تومن داد به من؛ حالا من کلی برای عیدی لاکانی برنامه چیده بودم. خلاصه، گذشت تا اینکه یک ماه بعد خود لاکانی من را دید و پرسید: «من عیدی شما رو دادم؟» گفتم: «نه.» این‌دفعه ٣٠هزار تومان داد.

 

* پس خوب هوای شما را داشت؟

بله. یادم هست روزی غذا اِشکنه داشتیم. حسابی خورده بودم و داشتم می‌رفتم دانشگاه. با خودم فکر کردم سر راه نامه‌های هتل را هم ببرم. به هتل که رسیدم، این‌قدر که آقای لاکانی به شریک‌هایش گفته بود هوای پستچی را داشته باشید، یکی از شریک‌ها آمد جلو که «آقای رفیعا! امروز ناهار میهمان مایی!» هر چه گفتم «نمی‌خورم»، توجه نکرد و من را کشید و برد داخل هتل.

 

* می‌خواست جلوی آقای لاکانی کلاس بگذارد؟

به من اصرار می‌کرد، به آقای لاکانی نگاه می‌کرد! من هم به‌اجبار رفتم داخل. یادم هست آن‌موقع دو طبقه هتل را داده بودند به هواپیمایی، خلبان‌های روس می‌آمدند آنجا. بعد که این توپولف‌ها سقوط کرد آن‌ها هم یا مردند یا رفتند! خلاصه ما هم قاطی این خلبان‌ها نشسته بودیم. فکر کنید یک سینی پر از گوشت گذاشتند جلوی من. فکر کنم نصف بره را کباب کرده بودند.

 

* شما هم نمی‌توانستید بخورید.

حتی یک قاشق. خلبان‌ها هم همین‌طور نگاه می‌کردند. شاید با خودشان فکر می‌کردند این آدم با این ریختش چه چیزی سفارش داده است! حالا من هم مجبور بودم همان غذا را سفارش بدهم. چون تنها چیزی که می‌توانستم از توی منو بخوانم «کباب بره» ته لیست بود. خلاصه یکی‌دو لقمه خوردم. با خودم گفتم: «خدایا، چه‌کار کنم! اگر الان مادرم بود با همین‌ها هفت‌هشت وعده آبگوشت درست می‌کرد.»یک‌دفعه دیدم یکی از آسانسور درآمد و همه خلبان‌ها سرشان چرخید طرف آسانسور. من هم از همین فرصت استفاده کردم و سریع یک تکه بزرگ گوشت را انداختم توی کیفم. بعد هم با حسرت بقیه غذا را گذاشتم و رفتم دانشگاه.

 

* کسی متوجه نشد؟

اگر هم شدند به‌روی خودشان نیاوردند. ولی چشمتان روز بد نبیند، بعد از اینکه رفتم دانشگاه، بوی کباب بره پیچیده بود توی کلاس. هر کسی هم چیزی می‌گفت: «کی سورچرونی کرده؟» من هم کله‌ام را انداخته بودم پایین و چیزی نمی‌گفتم. البته حالم هم از همان دوسه لقمه‌ای که خورده بودم، اصلا خوب نبود. کلاس دومی هم که رفتم همین قضیه بود. برای همین گفتم تا لو نرفته‌ام بروم خانه.

 

زدم بیرون، ولی وقتی رسیدم به موتور، دیدم جفت چرخ‌هایش پنچر است. گفتم: «خدایا، یک کباب‌بره دادی، ببین چه بلایی سر ما آوردی!» موتور را گذاشتم داخل دانشگاه و رفتم سوار اتوبوس‌های شرکت واحد شوم. حالا شما فکر کنید خیلی سریع بوی کباب توی اتوبوس هم پیچید. یک نفر هم از جلو راه افتاده بود و مردم را بو می‌کشید. گفتم خدایا، اگر به من برسد آبروریزی می‌شود! ولی خدا را شکر نفر قبلی، طرف را نگه داشت و گفت: «داری چه‌کار می‌کنی آقا؟!» گفت: «می‌خوام ببینم کی کباب خورده!» خلاصه بحثشان شد. طرف هم فکر کرد حتما کار همین بنده خداست. گفت: «آقای راننده معلوم شد کار کی بود!» رفت و نشست. من هم از خجالت یکی‌دو ایستگاه زودتر پیاده شدم و پیاده رفتم خانه.

 

* پس موقع شام حسابی دلی از عزا درآوردید؟

نه. خسته و کوفته رسیدم خانه. برادرهایم کباب‌ها را می‌خوردند و من هم داستانش را تعریف می‌کردم.

 

وزیرهای اصفهانی هم لهجه دارند ولی خدا نکند یک مشهدی دیپلم بگیرد!

*چرا به نظر مردم آدمی که با لهجه صحبت می‌کند، بی‌کلاس یا بی‌سواد است؟

متاسفانه این تصور هست؛ ولی به نظر من هیچ ربطی ندارد. شما اگر دقت کنید اصفهانی‌ها وزیر هم که می‌شوند، بازهم اصفهانی حرف می‌زند؛ ولی خدا نکند مشهدی‌ها دیپلم بگیرند؛ به‌ویژه خانم‌ها!

 

* البته این تصور خارج از مشهد وجود ندارد. به نظر شما لهجه مشهدی «آژانس شیشه‌ای» بی‌کلاسی بود؟

شبکه استانی خودمان بیشتر برای طنز از لهجه مشهدی استفاده می‌کند. البته مرحوم رضاپور خیلی خوب لهجه صحبت می‌کرد. کارهای دکتر خزایی هم خوب است. ولی مدتی کارهای سخیفی با لهجه انجام می‌دادند.

 

* نگران از‌بین‌رفتن لهجه مشهدی نیستید؟

من فکر می‌کنم وظیفه ما برای حفظ فرهنگ‌مان حفظ لهجه است؛ اما نباید یک اسلحه بگذاریم روی شقیقه مردم که «باید با لهجه حرف بزنی». یک زمانی آن‌قدر بحث جدی شده بود که می‌گفتند حتی گوینده‌های اخبار شبکه استانی هم باید با لهجه حرف بزنند.

 

* شاید لازم باشد ‌دانشگاه‌ها هم رشته‌های تخصصی در این زمینه بگذارند.

چند سال پیش، جلسه فرهنگسرای فردوسی رفته بودیم؛ آقایی از کشور آذربایجان آمده بود که دکترای زبان و ادبیات فارسی با گرایش لهجه مشهدی داشت. برای پایان‌نامه آمده بود مشهد. آقای دکتر یاحقی آن بنده‌خدا را به من معرفی کرد. طرف می‌گفت: «حدود یک ماه است خانه‌ای طرف حرم اجاره کرده‌ام. با مردم صحبت می‌کنم، ولی چیز زیادی گیرم نیامده.» من دعوتش کردم یکی‌دوروزی بیاید طرقبه. کتاب فرهنگ اصطلاحات را به او دادم. وقتی آمده بود عین بلبل فارسی صحبت می‌کرد. زمانی هم که رفت عین بلبل مشهدی صحبت می‌کرد. یعنی آن‌سر دنیا به فکر لهجه ما هستند؛ ولی ما خودمان به‌فکر نیستیم.

 

پسرم با اولین برداشت گریه کرد؛ شاید پارتی‌بازی کرده باشم

* چند سالی هست که پسر شما رشد خوبی در بازیگری داشته است. شما برایش پارتی‌بازی کردید؟

شاید. من به آقای دکتر خزایی کمک می‌کردم. دکتر به من گفت: «می‌خوام برای کار، بازیگر نوجوان پیدا کنم.» یک روز که داشتم می‌رفتم خانه‌اش امیرحسین را هم با خودم بردم که تستی هم با امیرحسین بزند. دکتر هم امیرحسین را که دید، گفت: «نه. این جثه‌اش کوچیکه، من می‌خوام جثه‌اش بزرگ‌تر باشه.» گفتم: «حالا که آوردم یک تستی بگیرید.» گفت: «پس شما بشو معلمش. این هم بشود دانش‌آموز.» من پشت دوربین ایستادم و شروع کردم به دعوا کردن با امیرحسین که: «چرا مشق‌هایت را ننوشتی؟ درست وایستا...» دو، سه کلمه که حرف زدم، زد زیر گریه. دکتر هم گفت: «من همین را می‌خوام

 

* بازی امیرحسین در کدام جشنواره مورد توجه قرار گرفت؟

اول در جشنواره بین‌المللی اصفهان جایزه بازیگر اول را به امیرحسین دادند. بعد هم در جشنواره فیلم مقاومت، امیرحسین در کنار اکبر عبدی، پرویز پرستویی و بابک حمیدی کاندیدای بهترین بازیگر مرد شد.

 

منبع: شهرآرا

کلمات کلیدی

ارسال نظر

تریبون