تاریخ خبر: کد خبر: 915

گفتگو با جهادگر فرهنگی، مهندس ناصر صاحبی/

در کار فرهنگی، اگر نشانه ای معنوی دریافت نکردید، رهایش کنید!

وقتی با همۀ وجودت ماشین را برداری و پر از کتاب بکنی و شب بروی توی روستا و شب را توی مسجد روستا بخوابی و از سرما یخ بزنی و خوابت نبرد و آن وقت دو رکعت نماز بخوانی، می فهمی چه کیفی دارد. انسان برای کارهای معنوی و فرهنگی اش، اگر نشانه هایی دریافت نکند که ایمان به آن کار را تقویت کند، بهتر است آن کار را ادامه ندهد.

قاصدنیوز/ اشاره: فعالیت های جهادی و شبانه روزی او در طول سال هایی ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی در ناصر صاحبیخدمت رسانی فرهنگی به روستاهای استان خراسان رضوی بهانه ای شد برای مصاحبه و شنیدن از  خاطراتش. تلاش های فرهنگی  و تجربه گرانسنگ مهندس ناصر صاحبی در سطح روستاها هم اکنون در قالب مجموعه ای مردمی به نام «باشگاه کشاورزان جوان» دارای تشکیلات شده است.

 

ایده مهندس صاحبی از سال 83 درخراسان رضوی در قالب این تشکل به عنوان تنها سازمان های مردم نهاد روستایی به عمل آمد. تاکنون 161 باشگاه درسطح روستاهای استان مشغول فعالیت بوده و حتی برخی روستاهای کشور نیز اقدام به تشکیل آن نموده اند.

 

رهبر معظم انقلاب در دیداری که فروردین ماه امسال در حرم مطهر با اعضای اصلی باشگاه های کشاورزان جوان کشور داشتند در خصوص فعالیت های آن گفتند: این تشکل یک پدیده جدید و مهم در توسعه روستایی است. شروع شما در باشگاه کشاورزان جوان از کارهای فرهنگی بوده، که خیلی خوب است. و نگاه همه جانبه به روستاست که من این را تایید می کنم.

 

*   *   *

* از چه زمانی وارد جهاد سازندگی شدید؟

حدود سال 1361 در خطوط مقدم جبهه در مرز ایلام، روزی دو سه نوجوان آمدند و چشمۀ آبی را کنار چادر و سنگر ما بازسازی کردند. از رفتار آنها و کار آنها بسیار لذت بردم. از آن ها پرسیدم: «چه کاره هستید و از کجا آمده اید؟ » گفتند: «جهادگران جهاد سازندگی هستیم.» ناگهان در دلم شوری به پا شد. من که هم سن وسال آنها بودم، آرزو کردم خدا عنایتی کند مرا هم در گروهشان بپذیرند. آن شب دو رکعت نماز خواندم و توسلی کردم که این اتفاق بیفتد. به مشهد که آمدم، درست ده روز گذشت که آمدند دنبالم و گفتند: «حاضری بیایی جهاد سازندگی؟ » خدا را شکر کردم. گفتم: «منتظر چنین لحظه ای بودم. » گفتند: «جهاد خراسان نه؛ جهاد کردستان، شهر مریوان... » انگار برق مرا گرفت. گفتم: «فردا خبرش را می دهم»

 

مهندس ناصر صاحبی باشگاه کشاورزان جوان 2

 

شب رفتم حرم حضرت امام رضا(علیه السلام) هیچ گاه آن زیارت را فراموش نمی کنم. استخاره هم کردم؛ خوب آمد. در جهاد مریوان، دو سال ماندم: از سِمت روابط عمومی تا جانشینی مدیر... تجربه های نابی بود. از کار و اخلاص بچه ها و درگیری های آنجا... همچنین خاطره های ارزشمندی از حضور خدا و عنایت ها و کمک های معنوی ائمه(علیهم السلام).

 

کارم را در جهاد سازندگی خراسان از شهرستان خواف آغاز کردم، از بخشی محروم به نام قاسم آباد و زوزن. هنوز هم دوستان بسیار صمیمی در آن منطقه به ویژه زوزن دارم. در آنجا به عنوان مسئول جهاد دهستان، با یک همکار راننده و درحدود بیست روستای فوق العاده محروم، شروع به کار کردم.

 

* چه شد که اقدام به راه اندازی کتابخانه های روستایی کردید. مگر این کتابخانه ها چه ضرورتی داشتند؟

از همان زمان عمیقاً باور داشتم برای مبارزه با فقر و عقب ماندگی روستاییان، آنان خود باید به راهبرد توانمندسازی ایمان داشته باشند. روستائیان باید با ظرفیت های انسانی و اقتصادی شان آشنا شوند

.

یکسال بعد رفتم سرخس. در سرخس، به عنوان رئیس ادارۀ آموزش روستایی که تازه راه اندازی شده بود، شروع به کار کردم، با همان نگاه ویژۀ خودم که توانمندسازی را مهمترین کار می دانستم. در بین کار ویژه های توانمندسازی، توسعۀ کتابخانه های روستایی فوق العاده برایم مهم بود. درآنجا وقتی تشنگی و نیاز بچه های روستا اعم از کوچک و بزرگ به کتاب را با همۀ وجود احساس کردم، عهد کردم تمام عمرم را صرف همین کار کنم: رساندن کتاب به بچه های روستا... .خدا را شاکرم که هنوز یعنی بعد از بازنشستگی هم کار توزیع کتابم را انجام می دهم.

 

مسیری را طی کردم که کاملاً منحصر به فرد بود. این، لطف خدا بوده است. سال 1374 جهاد سازندگی به طور رسمی کتابخانه های روستایی را رها کرد. سال 1376مرکز توزیع کتاب را ایجاد کردم.

 

* برگردیم به عقب. از برخی جزئیات کار فرهنگی در روستاها و مسیری که طی کرد هاید، بگویید.

در سرخس جوانی بودم ۲۳ ساله و پرانرژی و مفتخر به جهادی بودن. یادم هست که زمان جنگ، هر شب می رفتم روستاها. یعنی صبح تا ساعت ۴، آموزش و ترویج روستاییان را پیگیری می کردم و شب ها را هم بدون اینکه تعهد سازمانی داشته باشم، می رفتم روستا. خودم و همکار راننده ام پرژکتوری داشتیم و برای مردم فیلم جنگی نشان می دادیم. فیلم های جنگی آن زمان داستانی بود؛ مثل «یک پنجره دو پرواز» و...

 

آن چیزی که خیلی برایم جالب بود، این بود: همۀ مردم روستا برای دیدن فیلم جمع می شدند، چه توی  میدان روستا و چه در مسجد روستا. فیلم که نشان می دادیم، مردم به شدت گریه می کردند. من هم با آنها می زدم زیر گریه، بلااستثنا. هرگاه فیلم نشان می دادم، همه مثل روضه می نشستیم و با مردم گریه می کردیم؛ حتی اگر آن فیلم را پنجاه بار دیده بودم. مردم برای فیلم گریه می کردند و من به مردم نگاه می کردم و گریه ام می گرفت از آن همه صداقت و آن همه صفا. گاه برایشان صحبت می کردم: از جنگ و از جبهه. در سرخس با بضاعت اندکی که بود و با مشارکت مردم، به ویژه با شرکت در جلسه های شبانه، در هشت روستا کتابخانه زدیم.

 

هر شب در روستاها برنامه های فرهنگی داشتیم. شام هم می دادیم که بدون استثنا سیب زمینی آب پز و نون و پنیر کتلت و کوکو سیب زمینی بود. بردن فیلم به روستاها و ایجاد کتابخانه از برنامه های ثابت من بود. همیشه ماشینم پر بود از کتاب. پروژکتور هم همراهم بود.

 

تقریباً سال 1365-1364 به ستاد جهاد استان منتقل شدم و در مدیریت آموزش روستایی به کار مشغول شدم. دوستانی داشتم که کار کتابخانه ای هم انجام می دادند. وقتی من آمدم، همه رفتند دنبال درس خواندن. من بودم و کتابخانه های استان خراسان بزرگ، با روحیه ای که آن زمان در جهاد بود و عشق و علاقه ام به توسعۀ کتابخانه های روستایی و با تجربیاتی که از خواف و سرخس و مشهد به دست آورده بودم. شروع کردیم به کارکردن در ۱۴۰۰روستا. کتابخانۀ روستایی ایجاد کردیم که مدیریت این ها کاری طاقت فرسا اما لذت بخش بود. خدمات خوبی انجام می شد. وقتی در جلسۀ کتابخانه های عمومی استان شرکت می کردیم، برای اینکه حرف های ما را بپذیرند، آمار را خیلی کمتر می دادیم. برای مثال، ۴۰۰ کتابخانه که داشتیم، می گفتیم ۸۵۰ کتابخانه داریم. خیلی با تعجب می گفتند: «۸۵۰ تا کتابخانه دارید؟! » می گفتیم: «اگر پذیرش آن برایتان دشواراست، ما ۴۰۰ تا داریم! » اما حقیقتاً در خراسان بزرگ به ۴۰۰ روستا خدمات می دادیم. چون به ما ایراد می گرفتند که این کتابخانه ها محقر است، کوچک است، در مساجد است و فشار می آوردند، ناچار می شدیم بسیاری را در گزارش های خود حذف کنیم؛ اما اعتقاد ما این نبود. اعتقاد داشتیم کتابخانۀ روستا قلب روستا است و سطح و وزن کمی و کیفی کتابخانه، با سطح فکری و علمی مردم و تفکرشان به این موضوع انطباق دارد.

 

می گفتیم هر روستایی یک کتاب، هر روستا یک کتابخانه. آن زمان الگویی داشتیم: کتابخانۀ روستای زیبد گناباد که بنیانگذارش قبل از پیروزی انقلاب مقام معظم رهبری بودند. این کتابخانۀ به ظاهر کوچک اما سرشار از معنویت، در ارائه خدمات و تربیت جوانان بسیار مؤثر بوده است.

 

استراتژی معروفی در دنیا هست به نام کوچک در «کوچک زیباست». درواقع یعنی شما هر روستا را مستقل ببینی. کتابخانه باید زاییدۀ روستا باشد. چاه باید از درونش آب داشته باشد. باید با کمک خودتان این اتفاق بیفتد. هرچه از بیرون ببری، تحمیل کرده ای.

 

* ازکارهایی که کرده اید و می کنید، راضی هستید؟

من همان مسیری را طی می کنم که وقتی پانزده شانزده سالم بود، طی می کردم و دوست داشتم باشم. این زندگی ادامۀ همان دعا در مرز ایلام است و اگر یک بار دیگر هم به دنیا بیایم، همین مسیر را می روم؛ چون چیزهایی دیده ام که نمی توانم بگویم و ارزشش کم می شود. وقتی با همۀ وجودت ماشین را برداری و پر از کتاب بکنی و شب بروی توی روستا و شب را توی مسجد روستا بخوابی و از سرما یخ بزنی و خوابت نبرد و آن وقت دو رکعت نماز بخوانی، می فهمی چه کیفی دارد. انسان برای کارهای معنوی و فرهنگی اش، اگر نشانه هایی دریافت نکند که ایمان به آن کار را تقویت کند، بهتر است آن کار را ادامه ندهد. کسی عنصر فرهنگی و اعتقادی است، کسی جزء مُخبتان می تواند باشد که حقیقت ایمان در وجودش نهادینه شده باشد، تا در مسیر کارش نشانه هایی را دریافت بکند. اگر شما ببینی توی خواب می لرزی و حضرت امام بیایند و عبایی بیندازند روی دوشت که نگران نباش و تو گرم بشوی و آرامش پیدا کنی، آنجاکه از خواب بلند می شوی، چه احساسی داری؟ نشانه ها زیادند. ما در کشورمان با شهدا زندگی می کنیم و می دانیم شهدا بهترین منبع الهام و انرژی هستند. به جای خواندن این کتاب های رازهای موفقیت و آرامش و... اگر می خواهی آرامش داشته باشی، دو رکعت نماز برای شهید برونسی بخوان. از آرامش و معنویت سرشار می شوی.

 

* غیر از جهاد، کار فرهنگی دیگری در محل سکونت خود کرده اید؟

جایی خواندم که ژاپن، اقتدار و عظمت و رشدش را بعد از جنگ جهانی، مدیون کتابخانه های خانگی است: اصطلاحا بنکو. جسارتی به خود دادم و در همین خانه، کتابخانه ای خانگی با ۱۸۰۰ جلد کتاب ایجاد کردم. اسمش را گذاشتم خانۀ سبز. ابتدا که آمدم اعلام کردم، بچه ها رویشان نمی شد؛ دم در می آمدند و فرار می کردند. کم کم آمدند گرفتند؛ کتاب خواستند؛ ایستادند به انتخاب کردن. دفتری شکل گرفت و بده بستان کتاب رایج شد. اینجا نیاز متقاضیان را دریافت می کردم و به آنها کتاب می دادم. با بچه ها ادبیات داستانی کار می کردم. می گفتم بچه ها، نوشتن، بیرون خزیدن از صف مردگان است. «الذی علم بالقلم » قلم به رب معطوف است و رَب تربیت ویژه است؛ تربیت عاشقانه است. اگر یک نفر را دوست داری، به او قلم بده. شما وقتی بنیان های مرصوص را در قلم و بیان حضرت امام(ره) می بینی، در نوشتن سمت و سو پیدا می کنی. کارَت هم جهت پیدا می کند. از همین بچه ها، کوهیاران جوان را تشکیل دادیم. دیدیم بچه ها نیاز دارند، منتها با برنامه.

 

بچه هایی که نمیدانستند بینالود کجاست، هزار مسجد، قله های بزرگ، کوهنورد شدند. بعد جلسات دعا را با حضور اعضای کتابخانه تشکیل دادم. می خواستم بچه ها با دعاها آشنا بشوند: دعای کمیل، دعای ندبه، دعای توسل. بعد یک بار بردیمشان زیارت آل یاسین که آقای نهاوندی تازه تأسیس کرده بودند. خوششان آمد. شد هیئت آل یاسین جوانان قاسم آباد و این دیگر ماند. در کتابخانه ای خانگی و کوچک، بچه ها طوری تربیت شدند که وقتی در جوانی کارشناسی عمرانش را در شهری طی می کردند، مخارجشان را از مهارتهایی تأمین می کردند که اینجا به دست آورده بودند. مهارتهای قلمی و نوشتاری در زمینه های مختلف به دست آورده بودند. بعضی بچه ها که در حوزه های اجتماعی مهارتهای ارتباطی به دست آورده بودند، مدیر شدند. در خیلی از زمینه ها رشد کردند. باهم کتاب می خواندیم؛ انقلاب را نقد می کردیم. باهم روزنامه می خواندیم.

 

با کمک همین بچه های آل یاسین، گفتم می خواهم روی مدل مدیریت مردمی روستا کار بکنم که اول، به مردم متکی باشد. دوم، بتواند مسائل فرهنگی و اجتماعی خودش را سامان بدهد. تشکل هایی را که در داخل کشور بود، مطالعه کردیم. رسیدیم به اینکه در روستا باید سازمانی مردم نهاد داشته باشیم مربوط به جوانان روستایی. سن جوانی را هم ۱۶ تا ۲۹ سال نمی دانیم؛ چون بر آموزه های دینی مبتنی نیست. سن جوانی را ۱۶ تا ۳۵ سال اعلام کردیم. برای اینکه این الگو را ارائه بدهم، یک خاطره از مقام معظم رهبری می خوانم: «تفریح من در مدت طلبگی خودم در دوران جوانی، حضور در جمع طلبه ها بود.(خوب دقت کنید: تفریح، محیط طلبگی، در جمع، منزوی نبودن) به مدرسۀ خودمان می رفتم. جو طلبه ها برایمان جو شیرینی بود. طلبه ها دور هم جمع می شدند. صحبت و گفت وگو و تبادل اطلاعات می کردند و حرف می زدند. محیط مدرسه برای خود طلبه ها مثل یک باشگاه محسوب می شد. در وقت بیکاری آنجا دور هم جمع می شدند.

مهندس ناصر صاحبی باشگاه کشاورزان جوان

در این خاطره از حضرت آقا، تشکلی خودجوش معرفی می شود. طلبه ها شبیه باشگاه، دور هم جمع می شدند و مشکلاتشان را سبک سنگین می کردند و حرفهایشان را می زدند. کسی هم اگر نیازی داشت، مطرح می کرد. آمدم این سازمان مردم نهاد را برای وزیر آن وقت جهاد، آقای اسکندری، معرفی کردم که باشگاه کشاورزان جوان می تواند درکنار مدیریت توسعۀ روستا، کتابخانه ها را هم اداره کند؛ اشتغال ایجاد کند؛ آموزش و ترویج داشته باشد؛ امور فرهنگی داشته باشد؛ ورزش و نشریه و سایت داشته باشد. درواقع همۀ بچه های روستا را، چه آن ها که رفته اند و چه آن ها که مانده اند، زیر چتر خودش جمع کند و حرف برای گفتن داشته باشد. روستاها متناسب با خودشان، به این برنامه ها خیلی نیاز دارند.

 

آن جوانی که الان از روستای عارف آباد، در تهران، استاد دانشگاه است یا مسئولیت دارد، باید بتواند با افتخار بگوید: «من عضو باشگاه کشاورزان جوان هستم. » وقتی شما هویت را تعلق خاطر داشتن جوان روستایی به زادگاهش تعریف کنی، چقدر متفاوت است با زمانی که الگو و مدل نداری؟ درواقع کُمیتت لنگ است

 

حرف من این است که این مصراع فردوسی: «توانا بود هرکه دانا بود » در توانمندسازی مردم روستا چه جایگاهی دارد؟ نه، توانا نبود هرکه دانا بود؛ توانا بود هرکه در این عرصه، توانمندی به کارگیری دانایی اش را داشته باشد. هرکس از حضرت آیت الله بهجت سؤال می کرد، می فرمود: «به آنچه می دانی، عمل کن. » مشکل اصلی ما این است که به جای کار، رفته ایم در حوزه های نظریه پردازی کار می کنیم. بحث هایی می کنیم و بعد به دانستنی های خودمان نمی توانیم عمل کنیم. به جایی «باشگاه» می گویند که افراد با نیازها، خواست ها، حرف ها و دردهای مشترک دور هم جمع می شوند و باهم صحبت می کنند و گاه تقسیم کار می کنند؛ بعد می روند دنبال حرف هایشان.

 

در همان جلسۀ اول، آقای اسکندری اصرار می کرد بگویید «کانون »، نگویید «باشگاه». محکم ایستادم که نه؛ «باشگاه ». گفتند: «چرا؟ » گفتم: «چون ما از این پیشوندهای سازما نهای مردم نهاد، مثل مؤسسه، خانه، کانون، انجمن، جمعیت، زیاد استفاده کرده ایم. گاه خیلی از این ها را منطقی و علمی هم استفاده نکرده ایم. باشگاه هم نو و هم جذاب است و هم آینده نگری در آن هست و هم می تواند برود مدیریت روستا را کمک بکند. » باشگاه هایی الان داریم که سند توسعۀ روستایشان را می نویسند.

 

* برای فعالان فرهنگی چه توصیه ای دارید؟

هیچ گاه نگویند بیایید روی بچه ها کار فرهنگی بکنیم. این، غلط است. انسان موجودی است مقدّر و مرتبط و مستمر. به معانی دقت کنید. هرکدام از این سه ضلع اگر مخدوش یا کم رنگ شود یا آسیب ببیند، کار تربیتی و فرهنگی را خراب کرده ایم. اگر نمی توانیم، وارد نشویم که عواقب آن را نمی توانیم جبران کنیم:

1- بسیار مطالعه کنند؛

2- همراه با گروه رشد کنند و خودشان در جا نزنند؛

3- برای استمرار، برنامه داشته باشند؛

4- به معاد زیاد فکر کنند و به همان اندازه مبدأ را  بشناسند؛

5- در اعمال و رفتارشان وظایف فرشته های رقیب و عتید را خود به عهده بگیرند(محاسبه نفس کنند)

 

* چه توصیه ای برای سازمان های مسئول جوانان دارید؟

توصیه که ندارم؛ معتقدم در بعُد تصمیم سازی برای جوانان، به شناخت عالمانه و ارادۀ همگانی و هم سنگ و ایجاد بستر مناسب با پرهیز از سطحی بودن تصمیم ها و شعاری کردن نیت ها و مقطعی بودن برنامه ها نیاز داریم. یکی از ویژگی های ارزشمند خدمتگذار عاشق و دلسوز این است که برای سنجش ها و معیارهای جامعه شناختی و تخصصی خویش خوش خیال است. او انسان فردا را در عرصۀ امروز به وضوح می بیند و به خوبی می یابد که سرچشمه های دانایی مردان فردا در بهبود و ارتقای کیفی تجربیات امروز جوانان نهفته است. به همین دلیل سعی می کند همۀ آنچه می بیند، با همۀ آنچه در اختیار دارد و می تواند، به نفع آنچه فهمیده است، به کار گیرد تا شاید دریچه ای به سمت اهداف سازمان متبوع خویش در توجه به جوانان باز کند. یعنی همواره کار را از پایین آغاز کند و از بین سطوح سازمانی بالا و میانی و پایینی، سطح پایین را برای برانگیختگی و بعثت مستمر جامعۀ هدف برگزیند.

 

برگرفته از نشریه کوچه هشتم

کلمات کلیدی

  • یک رهگذر 1 0

    زنده با مهندس ناصر صاحبی پدر جوانان روستایی نه تنها خراسان بلکه پدر جوانان روستایی ایران

ارسال نظر

تریبون